X
تبلیغات
فقط برای امیــــــــــــرم



























فقط برای امیــــــــــــرم

عشـــــق پیمان عجیبی است ... تو بهتر میـــــــدانی

** اسم گل پسرمون آدرین Adrian شد ، به معنی دانشمند ، ادیب ، دانا

** هروقت تصمیم میگیرم فعال بشمو زود آپ کنم بلای آسمانی نازل میشه و چند روزی ناپدید میشم ، روز پنجشنبه هفته یپیش توی راه پله سر خوردمو دردام شد مثه روز اول بعد از عمـــل !

** 2-3 روزه دارم تنهایی از آدرین مراقبت میکنمو تازه فهمیدم بچه داری چقدر سخته ، به معنای واقعــــی له شدم ، کلا پیشنهاد نمیدم کسی بچه دار بشه چون خیلــــی سخته ، مخصوصا اگه مثه آدرین کم خواب باشه و شب زنده دار ، کل ِ شب رو بیداره و 9-10 صبح تازه خواب میره ، اونم از نوع خرگوشی !!!

** این روزا احساسات ضد و نقیض زیادی دارم ، فکر میکنم عمــــرا بتونم مامان خوبی بشم و از عهده اش بر بیام ، خیلی وقتا میشینم گریه میکنم ، فکــــر کنم افسردگی بعد از زایمان گرفتم !!!  اونم من !!!

** آدرین تمام وقت منــو میگیره ، دلم واسه خلوت های دو نفره مون بدجور تنگ شده ، دلم یه زندگی نرمال میخواد ، یعنی زندگی دوباره نرمال میشه ؟؟؟

**آدرین بغلی شده ، اونم فقط بغــل ِ منو میخواد ، اونم وقتایی که دلم میخواد 30 ثانیه دراز بکشم ، اون وقتایی که کمرم از درد فریاد میزنه  ...  با تمام این سختی ها عاشق اون لحظه ایم که توی بغلــــم آروم میشه و بهم زل میزنه ... کلا همه چی یادم میره حتا وقتی 24 ساعت نخوابیده باشـــــم !

** بن بست دنیاست برای من آغوشت …
اولین باریست که هراسی ندارم بگویم به بن بست رسیده ام ! 




نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1392ساعت 15:45 توسط اســما |

دور سرت چرخ می زنم ، پیش تو لبخند می زنم ، به شور داشتنت پای کوبان فریاد شوق سر می دهم ، روی سبزه ها غلت می زنم، من از عشق تو غنچه می شوم، می شکفم، .به کوری چشم های حسود ....

تو مست می کند نگاهت، با دلم حرف می زند چشم های معصومت ، تو جان می دهی به عالم، جان می دهی به من، جانی دوباره میدهی به عشــــق مان ...

مثل یک کبوتر قصد پرواز دارم دور سرت ، تو بی نظیری و من بی وقفه عاشقت میشوم، تو حرف نداری و من برایت واژه ها می گویم ....

این چشم ها فدای سرت، حتی همین اسپند ها فدای سرت، این هلال ماه ،این باران بهــاری ،  یک آسمان فدای سرت، من هی می نویسم تو بخوان ، من حادثه ها را زنجیر می زنم و تو با سلامت از کنار اتفاق های خوب بگذر ....

تو از سرو و کاج بالا تر بمان و از پرستو ها دلرباتر پرواز کن و من مراقبم......

تو فقط مراقب باش با گل یاس و شب بو تبانی نکنی وگرنه دنیا را از هوش می بری، نکند با سرخی سیب ها عهدی ببندی و لبخندی دلنشین به ارغوان بزنی، تو مراقب باش فقط رنگی از تو، بویی از تو، احساسی از تو دنیا را می کشد ...

تو فقط مراقب باش .... تو فقط شاد باش ، تو فقط لذت ببــر از آمدنت  و ... من روزی هزار بار دوباره عاشق می شوم ...

من از روزی که تــــو را بوئیدم دوباره عاشـق شدم ، پرنــــس بهـــــاری ِ زندگی من


نوشته شده در شنبه 24 فروردین1392ساعت 20:0 توسط اســما |

چهارشنبـــه ، 14  فروردین 92 ساعت  1:10  بامداد  عشق کوچیک مون زمینی شد ...

خدایــــــا شکرت

** برخلاف میل باطنی سزارین شدمو فعلا اوضاعم رو به راه نیس ، فقط خواستم خبر بدمو بگم فرشته مون زمینی شده ...

نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1392ساعت 21:30 توسط اســما

39 هفتـــــه تمام ... و از فردا وارد هفته ی 40 میشـــم ... و ما هنوز منتظریـــم

عشق ِ کوچیکـــــــم دیگه طاقت نداریمـــا ، منتظریم سال ما با اومدن تو نــــو بشه ، همه بی صبرانه منتظر اومدن تو هستن عشق کوچیکــــــ ِ زندگی مـــا 

** سال نو همگی مبارک ، امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشین .

نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1392ساعت 20:20 توسط اســما |

کلی خاطره ی ثبت نشده دارم !

(اینا همه ثبت موقت بودن،که از آذر تا اواخر بهمن کم کم نوشته شدن ،  عکسا رو بعد اضاف میکنم ، فعلا همین رو از من قبول کنین ، دوست تون دارم )

** 20 آذر ِ 91 ، هفتمین سالی ِ که به عنوان همســـر توی خونه ی خودمون میخوام واست جشن بگیرم ،سعی میکنم هر چی غم و غصه بوده رو فراموش کنمو امروز رو واست پایکوبی کنم . با یه ترفندی از خونه میرم بیرون ، میگم نوبت دکتر دارمو منو تا در مطب میرسونه ، میگه برو پارک میکنم میام ، میگم : نه نمیخواد بیای ! با تعجب میگه چرا ؟ میگم : منشی گفت وقتا پره میرم میشینم هروقت نوبتم بشه میرم ، تو که نمیرسی به کارت ، برو هروقت کارام تموم شد زنگ میزنم بهت ...

میگه : سونو که نمیکنی ؟ میگم : نه ، مطمئن باش ! ( آخه همیشه از سونوها فیلم میگیره و چقدر فیلم ها و حرفای دکترمو دوست دارم ، یادگاریه قشنگیه )

میرم بالا ، به محض اینکه میره دزدکی میام پایین و میرم خرید :))  یه کیک خوشگل میخرم و یه هدیه که کلی دنبالش بودم .هدیه ام گرون بودو بازم مجبور شدم قسطی بخرم ، یه مقدارشو پیش دادم و مابقیش رو چک ، یه سری ریسه و بادکنک هم میخرم که به ریسه های قبلی اضاف کنم .

راس ساعت هم دوباره خودمو میرسونم مطب ، زنگ میزنم بهش که بیاد دنبالم ، سعی میکنم کیک رویه جوری مخفی کنم اما سریع میبینش و میپرسه این چیه !!! میگم واسه تو نیس ، برا عشقِ کوچیکه اس :دی

میگه : ااااااا باشه ، میخنده و حرکت میکنه .منم در جوابش فقط میخندم .

میرسیم خونه ، بهش میگم یه ساعت کار دارم لطفا از اتاق تون نیا بیرون آقـــــــــــــا  !!! میگه : چشــــــــــــم خانوم خانوما :)  اما هر کاری میکنم نمیتونم بادکنکا رو باد کنم :(  صداش میزنم میگم بیا اینا رو واسم باد کن ، کلــــــی میخنده و میگه : چه عشق کوچیکــــــ ِ پرتوقعی ، منم میخندم

حتا نمیتونم بادکنک باد کنم ، تنگی نفس بدجور اذیتم میکنه ! بعد میگه : منم کمک میکنم ، میگم : باشه ! اما اینا واسه تو نیستا ، میگه : میدونم دیگه واسه عشق کوچیکه اس :))

با یه عشق و خنده ای ریسه ها و بادکنکا رو وصل میکنیم که قند تو دلم آب میشه ، بعد میگم حالا شما برو ، بعد من صدات میزنم :)

داره میره میگم نه نه امیر میزم بذار وسط ، میگه : اصن میخوای خودمم اهنگ بذارم واست برقصم  :)) کلی میخندم ، چه سورپرایزی ِ مثلا ، همه کارا رو خودش کرده ، میز رو میچینم ، یه کیک خوشگل با یه هدیه ...

قبلش آلارم گوشیشو رو تنظیم کردم و آهنگ آلارم رو " تولدت مبارک استاد نوری " گذاشتم ، یه متن خوشگلم از قبل واسش نوشتم ، آلارمش زنگ میخوره ، بعد از 2 دقیقه از اتاقش میاد بیرونو محکم بغلم میکنه ... میگه که چقدر دوستم داره ، میگه تو مهربون ترین و عاشق ترین زن دنیاااایی ، من عاشقتم ، محکم بغلم میکنه و این حسی که از دلش برمیادو عجیب حس میکنم .خدایا هیچ وقت این حس قشنگ رو از من نگیر ... هیچ وقت !

بعدش هم کیک میخوریمو ، مواد کباب رو آماده کردمو امیر زحمتشو مثه همیشه میکشه ، یه شام تولد خوشمزه میشه .دوربینم میذاریم روی سه پایه و کلی حرف میزنیمو فیلم میگیریم ، به عشق کوچیکه پیغام میدیم ، کلی واسش حرف میزنیم ، از خودمون میگیم ، از حس مون ، از آینده ی قشنگی که قراره براش بسازیم ، و ...  مطمئنم جز اون دسته از فیلم هایی میشه که چند سال بعد بدجور بچسبه وقتی میبینیمش .

** داریم دارت بازی میکینم ، هی واسم کُری میخونه ، هی خراب میزنه :)) منم بیشتر اذیتش میکنمو اینبار برخلاف همیشه پرتاب هام خوب میشه ، چقدر دوست دارم دارت بازی هامونو ، یه دفعه به خودمون میاییم میبینم 30-40 دقیقه داریم بازی میکنیمو هی میخندیم ، هی کُری میخونیم ، همیشه م یاداشت امتیازهامونو یادگاری نگه میداریم ، وقتی هم مهمون میاد که دیگه نگو ، همه یه دور باید دارت بازی کنن .

آبان میزبان داداشم بودیم که واسه ماموریت کاری تنها اومده بودو  2بار اومد خونه مون ، کلی دارت بازی کردیم ، دبلنا ، PES ، کلی کُری خوندیم ... خاطرات خوبی که همیشه ثبت میشه واسمون .

**بعضی وقتا که کل روز رو سرکاره و خسته و کوفته میاد خونه راس 10 شب بیهوش میشه ، منم که تازه اون موقع سر شبمه و خیلی زود بخوام 3-4 صبحِ ِ ، میرم لالاش میدمو میام به کارام میرسم ، اما به 3 ساعت نرسیده بیدار میشه . صدام میزنه ، اسما ؟ ساعت چنده ؟ من : همش 3 ساعت خوابیدی ، تازه 1 شده ، بخواب گلم ، امیر : اااااااا فکر کردم 6 صبح ِ !!! و این داستان و دیالوگ ها همیشه تکرار میشه و به محض اینکه امیر صدام میزنه میگم هنوز صبح نشده :))

یه شب بهش اینو میگم ، میگم ببین الان داری میخوابی نامردی اگه 3 ساعت دیگه بیدار شی صدام بزنی و بگی اااااا فکر میکردم 6 صبح ِ ، میخنده میگه : کی ؟ من ؟ عمـــرا ... تا فردا 10 صبح تکون نمیخورم از بس خسته م ، میخندم میگم : بله بله همیشه اینو میگی :))  با یه بالش بدرقه ام میکنه و منم محکم تر از خودش پسش میدم و کلی میخندیم .

اون شبم ازاون شبای کذایی بود که بیخواب شده بودم عجیب ، داشتم توی کلوب با دوستام چت میکردم ، ساعت حدودای 3:30 شده بود ، یه صداهایی از توی اتاق خواب میاد ، میفهمم بیدار شده ، در اتاق رو آروم آروم باز میکنم ، هنوز باز نشده یه بالش میاد سمتمو های های میخندم :)  میگم : دیدی طاقت نداشتی ؟ میگه نه دلم واسه تو تنگ شده دیدم نیستی بیدار شدم ، میگم آره جون ِ دلت :))

میرم کنارش میشینم ، یکم نازش میکنم میگم نپرسیدی ساعت چنده ؟ هر دومون میزنیم زیر خنده ،حالا نخند کی بخند ، طبق عادت همیشه دستشو حلقه میکنه دور گردنمو میخواد منو بکشونه روی تخت ، جیغ میزنم نکن امیر نمیتونم ، میگه : وای یادم نبود ، بچمم اینجاس که ، سرشو میذاره کنار شکممو کلی واسش حرف میزنه ، میگم: گرسنم شده امیر ، میگه منم ، ساعت 3:45 صبح ِ ، میرم آشپزخونه و بساط یه صبحانه ی خوشمزه رو اماده میکنم ، سه نفری میشینیم میخوریم و کلی حرف میزنیم .. یهو ساعت رو نگاه میکنم میبینم شده 5 !!! میگم وای من هنوز بیدارم که ، دم دم های صبح میخوابیم دوباره ، با صدای بارون و یه حس قشنگ ، و کلی آرزوی برای آینده ی سه نفرمون .

** جشنواره موسیقی فجــــــر امسال بعد از دوران خونه نشینی و تنهایی خیلی بهم چسبید ، یه کنسرت رو روز ولنتاین رفتیم، کنسرت فیلارمونیک آی سو ( کریستین شولتز ) که واقعـــا عالی بودو خیلی خوش گذشت ، دو کنسرت  هم اواخر بهمن رفتیم ، کنسرت کوارتت تارکوفسکی (المان و فرانسه ) 29 بهمن و کنسرت ارکستر سمفونیک  30 بهمن ، اینا اولین کنسرت های 3 نفره مون هستش و تا چند سال نمیتوینم 3 نفره بریم ، به خاطر محدودیت سن بچه، و امسال یواشکی عشق کوچیکه رو بردیم تو و اینجور که پیداس خیلــــــــــــــی هم دوست داشته و موقع خوندن کرال و سالار عقیلی بدجور ابراز وجود میکرد ، مام ردیف 4 بودیم و سالار عقیلی توی حلق مون بود :)

**توی این دوران با تمام سختی هاش ، دلهره هاش ، بیخوابی هاش ، دردهاش ، خونه نشینی هاش و ...  واسه من یه درس بزرگ داشت ، اینکه یه بار دیگه فهمیدم مرد ِ من تا چه حد عاشقمه و هر روز این نکته رو به هم یاداوری میکنیم که عشق کوچیکه ، واقعا عشق ِ کوچیک ما هستو خواهد بود و هیچ وقت یادمون نره که عشق بزرگ مون کیه ،هیچ وقت زندگی مون صرف بچه نشه و از خودمون غافل نشیم ،  همیشه از خدا میخوام کاری کنه که مثه قبل توجه من اول به امیر باشه ، هرچند میدونم خیلی سخته اما واقعا اینو میخوام ازش ، میدونم عشق کوچیکه هم اینو درک میکنه و هروقت معنای عشقو دوست داشتن رو فهمید به مامان وبابای عاشقش افتخار میکنه .

این روزا دوباره حالت تهوع و سرگیجه م برگشته ، اشتهام فوق العاده کم شده ،رگ سیاتیکم بدجور میگیره و از شدت درد به خودم میپیچم مخصوصا توی خواب ، رفلاکس و معده درد هم که امونم بریده ، بی خوابی ها واقعا کلافه ام کرده ، روزی 4-5 ساعت هم نمیخوابم ، به خاطر وزن همیشه پا درد دارم و مثه پیرزنا آه و ناله میکنم ،  از همه بدتر استراحت مطلق دیوونه ام کرده ، همه ی این ها وقتی دست به دست هم بدن آدمو از پا درمیارن امـــــــا به خاطر لذت مادرشدنی که خودم خواستم همه ی این ها روبه جون میخرم و همراهی امیـــرم که مثه همیشه تنها تکیه گاه این روزای منه منو مصمم تر میکنه به ادامه ی راه ، اگه گاهی کمرنگ میشم بدونین خوب نیستم که نیستم ، اینا رو خواستم بگم واسه اون دسته از دوستای گلی که فکر میکنن کمرنگ شدن من به خاطر بی معرفتی ِ ، با تمام وجودم به یادتون هستم و سعی میکنم هروقت خوب بودم یا کمی بهتر بیامو بهتون سر بزنم ، بعد از پست قبلی که قول داده بودم بیامو هر هفته بنویسم اصلــــــــــلا اوضاع مساعدی نداشتم و ... ! خــــــدا رو شکر تا حالا گذشته امیدوارم از هفته های اخرم بخیـــــر بگذره ، دعام کنین

امروز من و عشـــق کوچیکه 34 هفته و 5 روزه که با همـــــیم ، 34 هفته پر از حس های قشنگ ، اصلا باورم نمیشه قراره چند هفته ی دیگـــــه تکه ای از وجودمو بغل بگیــــــرمو رسمــــا مادر بشم ،  به امید خدا فقط 1 ماه دیگه مونده ، روزای آخر خیلی سخت تر میگذره ، خیلـــــــی مشکلات بیشتر میشه ، واسم دعا کنین بخیر بگذره و عشق کوچیک ِ به موقع بیاد بغلـــم .

**بعد نوشت : 9 اسفند 91 ، یک هفته اس که داغـــونم ، دیگه رسما کم آوردم ،  آنفولانزای شدید و بدن درد و عفونتی که سرتا پای وجودم گرفته ، سرفه های وحشتناکی که خیلی بهم فشار میاره ، داروهای قوی ای که باید مصرف کنمو منو ضعیف تر از قبل کرده و ...  ببخشین منو که نه میتونم جواب تلفن هاتون رو بدم نه اس مس ( صدام کلا در نمیاد و با نفس حرف میزنم ) ، حتا با کمک امیرم این پست رو کامل کردم ، هیچ کدوم از کامنتام نخوندم فقط تائید شده ...  واسم بیشتر از قبل دعا کنین، دعا کنین عشق ِ کوچیکــــم به موقع و صحیح و سالم بیاد بغــلم .

** هنوز هم ، بعد از این همه سال ، از تمام کارهای دنیا ، دلبستن به دلت بیشتر به دلم میچسبد ...




نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1391ساعت 21:0 توسط اســما |

تــــو بزرگـــــ تر میشی ، من نگران تر میشم

تو شیطون تر میشـــی ، من بی خواب تر میشم

تو رشد میکنــــی ، من درد میکشـــم

تو لگــد میزنی ، من تیــر میکشم 

و ...

اون لحظه هاست  که  ...  عاشـــق ترت میشم !

عشـــــــق کوچیکــــــــم ، تو که باشی درد کشیدن هم زیباست ، هیچ کس نمیدونه این روزا توی دل ِ من چی میگذره ، این روزا رو فقط تو به خاطر خواهی سپردو خـــــــــدا ، حس ِ بی نظیــری ِ !

13 دی ماه روزی بود که اسم " عشـــــق کوچیــــــکه " تائید شد .از اون روز تا حالا هزاران بار صداش کردمو کلــی عشق بازی میکنیم باهم .

این پست بهونه ای بود برای اینکه بگـــم با وجود همه ی سختــــــی ها  فقط 90 روزه دیگه مونده برای بغــل کردنش ، به امیــــد خدا ، دعا کنین به خوبی و سلامتی بگذره .

میخوام از این به بعد هفته های باقی مونده رو اینجا ثبت کنـــم تا بدونه چقدر عاشقشـــم .




نوشته شده در جمعه 15 دی1391ساعت 23:45 توسط اســما |


آخرين مطالب
» 22 روز عاشقـــی با شازده پســــر
» پرنــــس بهـــــاری ِ زندگی من
» 14 فروردین 92 ... روزی که عشق مان کامل شد
» سالِ نـــو کــــی میشود ؟
» روزهای خوب در راه است
» صبح یعنی طلوع ِ تو...وقتی تکونم میدهی
» همين بس، كه كنارت نفس ميكشم
» ﻓﻀـــــﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ
» و حــالا هفتــمین سکانـــس ... مبارکـــــــــ
» خـــوش اومدی

Design By : RoozGozar.com