با تــو خوبه حالـــم

عشـــــق پیمان عجیبی است ... تو بهتر میـــــــدانی

** دیروز واکسن زدیم و خدا رو شکر بخیر گذشت، تبش رو با استامینوفن کنترل کردم و به اون وحشتناکی که فکر میکردم نبود ، فکر میکنم برای برطرف شدن استرس و اضطراب من کمی زمان لازمه و زمان همه چی رو حل میکنه .

مرسی از همه تون که به یاد منو آدرین بودین .

** بی شک جهان رو به عشق ِ کسی آفریده اند

چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تــــــــــو

+18 ماهه پیش ، دست کوچولوی آدرین ِ من

 

 

پنجشنبه 17 مهر1393 | 14:34 | اســما | |

ﺁﺩﻣﻬﺎﻳﻰ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻴﺘﺎﻥ؛
ﻧﻤﻲ ﮔﻮﻳﻢ فقط ﺧﻮﺑﻨﺪ… بلکه عاشق اند
آنها خود ِ"عشق" اند…
ﭼﮕﺎﻟﻰ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ…
ﺍﻓﮑﺎﺭ،
ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ،
ﺭﻓﺘﺎﺭ،
ﻣﺤﺒﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺸﺎﻥ
ﻭ ﻫﺮ ﺟﺰﺋﻰ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﺍﻣﻀﺎﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ…
ﻳﺎﺩﺕ ﻧﻤﻲ ﺭﻭﺩ
" ﻫﺴﺘﻦ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ "…
ﺑﺲ ﮐﻪ ﺣﻀﻮﺭﺷﺎﻥ ﭘﺮ ﺭﻧﮓ ﺍﺳﺖ .
ﺭﺩﭘﺎ ﺣﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ،ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺭﻭﻯ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﺖ…
ﺑﺲ ﮐﻪ ﺑﻠﺪﻧﺪ " ﺑﺎﺷﻨﺪ …"
ﺍﻳﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ، ﺑﺎﻳﺪ ﻗﺪﺭ ﺑﺪﺍﻧﻰ …

سلام دوستای خوبم ، نمیدونم با چه زبونی باید ازتون تشکر کنم ، بابت همدلی تون ، بایت محبت تون ، بایت اینکه منو تنها نذاشتین و بیادم بودین ، خــــــــــــــــــــــــــــدا رو صدهزار مرتبه شکــــــــــــــــــــــر آدرین ما خوبه ، روزای بدی رو گذروندیم ، روزایی که جرات مرورش هم نداریم ، گذشت هر چند خیلی سخت ...

روی ماه ِ تک تک تون رو میبوسم و مثه خیلی وقت های دیگه به داشتن تون افتخار میکنم ، ببخشین که نتونستم پیام هاتون ، تماس هاتون ، کامنت ها و ... جواب بدم ، همین که میدیم هستین کلی دلگرم میشدم .

این پست اول بابت قدردانی و تشکر از شماست و دوم به بهانه ی 18 ماهگـــــــی عشقک ِ مون ِ ...

آدرین قشنگ مون ، نفس ِ مامان عشق ِ بابا 18 ماهه شدنت مبارک همه ی عمر و زندگیم .

** چند ساعت دیگه باید واکسن های 18 ماهگی رو بزنیم و بی نهایت استرس دارم، بازم درد ، بازم تب و .. خدایا خودت هوای مون رو داشته باش . 

 

+ بعدانوشت : صبح آدرین رو بردم بهداشت که فقط واکسن سرخک رو براش زدن و گفتن چون بیماری داشته و به تازگی هم خوب شده واکسن سه گانه رو نمیزنن چون هر لحظه احتمال داره بخاطر تب زبونم لال دوباره تشنج کنه ، واسه همین گفتن باید دوباره ببرمش پیش دکترش چکاب و اگر اوکی بود نامه ی کتبی بنویسه تا بهداشت واکسن رو بزنه ، گفتن ممکنه دکترش به جای سه گانه دو گانه رو تجویز کنه یا اصلا تجویز نکنه تا یه مدت بگذره ... خلاصه این کابوس همچنان ادامه دارد !

دوشنبه 14 مهر1393 | 1:20 | اســما | |

** این روزای من با بزرگ شدن و شیرین تر از عسل شدن پسرم میگذره ، روزایی که دلم میخواد تا ابد کش دار بشه و هیچ وقت تموم نشه ، واقعا از ته دلم میگم که از اول همیشه آدرین رو کم داشتم و با اون دارم معنای زندگی واقعی رو یاد میگیرم ، این روزا اونقدر درگیر این لذت غیرقابل وصفم که نمیدونم قبلش چطور روزهامو میگذروندم ، هیـــــــچ وقتم دلم نمیخواد به اون روزای راحت و بی دغدغه برگردم ، ینی این روزایی که همیشه درگیری ، همیشه کار داری ، 24 ساعت واقعا واست کمه ولی اونقد شیرینه که اصلا نمیدونم چطور باید در موردش حرف بزنم .

** من و امیر روزی هزار بار خدا رو شکـــــــــــر میکنیم واسه داشتن آدرین ، واسه خنده هاش ، واسه شیرین کاریاش ، واسه لج بازیای جدیدش ، واسه تمام چیزایی که باعث میشه از ته دل شاد بشیمو بخندیم ، مثلا کافیه اسم " بیرون رفتن "  یا " ددر " رو به زبون بیاریم دیگه محال ممکنه آقا آدرین بی خیال بشه و باید حتمـــــــــــا ببریمش ددر ، حتا اگه این ددر رفتن به یه آسانسور بازی ختم بشه :))

** این روزا آدرین ِ ما کاملا هوشیار شده هزارماشالله ، مثلا هر چیزی رو بهش  بگم یا ازش بپرسم میفهمه و جوابمو به شیوه ی خودش میده ، عاشق " نـــــه " گفتناشم ، مثلا میگم : آدرین آب میخوری ؟ میگه : نه نه میگم : ماشین بازی کنیم ؟ میگه : نه نه و منو امیر روزانه بارها این سوالا رو از آدرین میپرسیم که فقط و فقط جواب دو حرفی  اونو بشنویمو و ته دل مون قند آب بشه :)  قربون ِ نه نه گفتنات نفسم

** توی این مدت خب خیلی اتفاقات و خاطرات دارم که ثبت نشده ، یکی از بهترین خاطرات مون برمیگرده به اواخر خرداد که سه نفری رفتیم شمال و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت ، یه سوییت روبای روی آب ، دقیقا روی آب گرفتیمو و اون 4 روز مثه رویا گذشت واسه مون (توی یه فرصت عکسا رو آپ میکنم ) اولش که آدرین حسابی از دریا ترسید ، دقعه ی قبل 5 ماهش بود و زیاد متوجه نبود اما الان از امواج اولش حسابی ترسید و کم کم بهش عادت کرد .

یکی دیگه از بهترین خاطراتم دیدن دوست به اصطلاح مجازیم " میتــــــــرا " ی دوست داشتنی م بود که به واقع خیلی خیلی واقعی تر از یه دوست واقعی هستش برای من ، چند ساعتی که با هم بودیم به من یکی که کلی خوش گذشت هرچند با آدرین داری نتونستم زیاد آبروداری کنم ، مثلا ساعت 3 ناهارم آماده شد :))

اما بودن با میترا اونقد برای من راحت و دوست داشتنی بود که اصن در قید و بند مهمون داری و اینا نبودم به آقا آدرین هم حسابی خوش گذشت ، کلی با خاله میترا بازی کرد ، امیدوارم به اونم خوش گذشته باشه و این دفعه منتظرم با بقیه دوستان بیان پیشم مخصوصا زهره که وقتی عروس شده ندیدمش و پری که خیلی دلم براش تنگ شده و در آخر هر کی پایه اس بیاد خونه مون من مشتاقانه و با روی باز پذیرام :)

** یکی دیگه از بهترین خاطرات روزای گذشته ی من متعلق ِ به حس خوبی که " فاطمه " ی عزیزم به من داد و اون هدیه های خوشگلش که زحمت کشیدو برام فرستاد ، بدون اغراق وقتی بسته ی پستیش به دستم رسید اونقد غرق حسای خوب شدم که تا چند روز حالم حسابی خوب بود و هروقت چشمم به هدیه های خوشگلش میوفته یه لبخند گنده میاد رو لبام و به خودم میبالم که همچین دوست خوبی دارم ... فاطمه ی مهربونـــــم ، دوست واقعی تر از واقعی اما ندیده ام همیشه دوستت دارم ...

من یه این دنیای مجازی خیلی مدیونم ، دوستایی رو به من داده که توی واقعیت محال بود پیدا کنم.

** یه خاطره ی جالبم دارم از دیدن یه دوست وبلاگی ، بدون هیچ برنامه ریزی و از این دیدارهای یهویی بود واقعا ، اونم وقتی تو طرف رو بشناسی و اون تو رو نشناسه ، عکس زهرا  رو چندین بار دیده بودم توی این 2-3 سالی که با هم دوستیم اما اعتراف میکنم اگه از نزدیک میدیدمش محال بود بشناسمش اما وقتی ماهان رو دیدم سریع رفتم سمتشو زدم رو شونه اش و گفتم : چطوری زهرا ؟ :)) منو زهرا هم محلیم و اینکه این مدلی هم دیگه رو دیدم واسه مون کلی خاطره ساز شدو جالب بود ، از صداقت زهرام خیلی خوشم اومد ، اینکه خیلی راحت گفت اصن فک نمیکردم اینجور دختری باشه ، فک میکردم اهل کلاس گذاشتن و فیس و افاده ایی :)) و خداروشکر که از تصوراتش کلی فاصله داشتم.

این بازارچه نزدیک ما کلی با برکته ، روز سال تحویل هم آزاده جون رو دیدم که بازم از دخملای گلش شناختمش :)) و هیچ وقت اون صبح قشنگ یادم نمیره ، دنبال سنبل و شمع بودم توی اون حال و هوا که آزاده جون رو دیدم و تا چند روز تو شوک بود چون آزاده ساکن تهران نیستش و چقد این دنیا کوچیکه :)

** ادامه ی پستم رو دو هفته بعد دارم مینویسم ، از منزل مادرشوهری عزیزم ، عید همگی مبارک باشه ، الهی که به آرزوهای قشنگتون برسین و لبتون همیشه پر از خنده باشه و دلتون شاد .

تا حالا کسی اتوبان تهران-کرج رو 5-6 ساعته اومده ؟ روز عید بی نهایت ترافیک بود از پمپ بنزین وردآورد به بعد کاملا قفل بود ، آدرین منم گرمازده شد :( نمیدونم چرا ملت همه با هم تصمیم میگیرن دقیقا روز عید و شروع تعطیلات برن شمال !!! من که هیچ وقت تو تعطیلات نمیرم ، مخصوصا الان با بچه .

واسه برگشت هم آنلاین ترافیک رو چک میکردیم که یا سنگین بود یا نیمه سنگین ، بالاخره روز یکشنبه ساعت 5 صبح راه افتادیم با ترافیک نیمه سنگین گاهی روان که متاسفانه ماشین مون توی اتوبان خراب شدو تا امداد خودرو اومد با اون ترافیک کلی اذیت شدیم ، اینم از تعطیلات ما که اینگونه گذشت :)

 ** عشق همین خنده های ساده ی توست ، وقتی با تمام غصه هایت میخندی تا از تمام ِ غصه هایم رهــا شوم ...و من چقد خوشبختم که تو را دارم مرد ِ همیشه عاشقم ˙·٠•♥

 

شنبه 18 مرداد1393 | 23:55 | اســما | |

 

یکسال و سه ماه و دوازده روز از آمدنت میگذرد

 

تو بزرگ میشوی و من هر روز که میگذرد در دریای عشق ِ تو کوچکتر میشوم

 

و شاید همین روزها غرق شوم 

 

 

" من همیشه تو را کم داشته ام "

 

 

 

 

 

** دوستای خوبم دلم واستون بینهایت تنگ شده ،خیلی خاطرات ثبت نشده دارم که دلم میخواد اولین فرصت بشینمو همشو بنویسم ، عکس منو آقا آدرین هم مربوط میشه به آخر خرداد 93.

امیدوارم همین روزا بیامو خاطراتمو ثبت کنم.

دوستتون دارم خیلی زیاد

 

پنجشنبه 26 تیر1393 | 18:18 | اســما | |

اگه امـروز دنبال ِ یه آدم خوشبخت و شاد میگردین که قلبش پُر از عشق ِ اون منم

اگه دنبال یه لبخند گنده میگردین که ساعت ها محو نمیشه اون روی لبهای منه

اگه دنبال یه برق نگاه دلربا میگردین اون تو چشمای منه

اگه دنبال آرزوهای خوب خوب میگردین اون توی دل کوچیکه منه

اگه دنبال یه گرمای دلچسب میگردین اون توی دستای منه

دیشب یکی از قشنگ ترین شبای عمرم بود ، شیرین تر از عسل ، لحظه لحظه اش پر از شادی و سورپرایز بوده برام و تمام این حس های خوب رو مثه همیشه مدیون ناب ترین عشق زندگیمم ، مدیون امیر بی همتام که توی هر شرایطی منو غافلگیر میکنه ، بی شک تولد 3 نفره ی امسالم و کادوی قشنگش تا مدت ها منو پر انرژی نگه میداره و مملو از عشق و مثه همیشه به عشقم به زندگیم به انتخابم افتخار میکنم. مرسی امیر عزیزم بخاطر تمام این حس های خوب ، مرسی که همیشه کنارمی و چقدر خوبه که دوستم داری که دوستت دارم.

 

اسمای 25 سال پیش :)

 

 

سه شنبه 6 خرداد1393 | 7:0 | اســما | |

** از وقتی گفتم 12 تا 2 معمولا آنلاینم آقا آدرین کمر همت بست و از خجالت من دراومد،تا راس 2 بیدار بود ، منم یه مامان مهربون ، پا به پاش بازی میکردمو اخرش با هم میخوابیدیم ، یه شب الکی بهونه میگرفت هی میگفت " دَس " (دست ) ینی دستتو بده به من بریم یه چی نشونت بدم (همیچن معنی داره همون دو حرف پسرم ، بله ) منم میرفتم دنبالش ، الکی به درو دیوارو زمین و آسمون اشاره میکرد ، بعد دوباره میومدیم تو اتاق خواب و دوباره همین داستان تکرار میشد ، امیرم اون شب خیلی خسته بود مثلا میخواست زود بخوابه ، ساعت 1 شب بودش ، به پیشنهاد من رفت تو پذیرایی خوابید ، حالا آقا آدرین هی میگفت " بابا " میبردمش پیش امیر الکی به مبل و میز و درو دیوار اشاره میکرد ، اخر سر گیر داد به یه طرح سنگ کف اتاق و گفت " بع " (ببعی) منم چشمامو گرد کردم دیدم شاید بتونه ببعی بشه ، نشستم کنارشو نیم ساعت براش از زبون اون ببعی حرف زدم ، امیرم یه عکس خوشگل ازمون انداخته بود که فردا نشونم داد کلــــــــــــــــی سورپرایز شدم.اینــــم  عکس منو آدرین نصفه شبی :)

** برا آدرین برنامه فیتیله گذاشتم (ضبط شده ، ورژن شهریاری ) بعد بالشتشم گذاشتم که بخوابه نگاه کنه ، مشغول ظرف شستن بودم که صدای شَرَخ شَرَخ پلاستیک از اتاق خواب میاد ، دیدم بسته ی پوشکشو گرفته داره میکشه میاره ، میگم : اینو برا چی میخوای ؟ میگه : " نی " (نی نی ) با انگشتش عکس بچه ای که روی پوشک هستو نشون میده ، میگم باشه نی نی هم بیاد ببینه ، بعد میگه : "بع " میرمو عروسکشو میارم میگم باشه ببعی هم ببینه (حالا داستان اینکه آدرین به تمام حیوانات اعم از پرنده ، خزنده ، گزنده و .. میگه : بع سر دراز دارد )میرم تو آشپزخونه مشغول کارام میشم ، بعد از چند دقیقه این  صحنـــه   رو میبینم که آدرین داره نی نی رو میخوابونه، اینقد ذوق کردم که گفتن نداره.

** باورتون میشه هنوز از این  بستنــی ها   وجود داره ؟تو فروشگاه دیدمو دو تا خریدم برا خودمو امیر اما هردفعه یکیشو خوردیم ،نصفه شبی خیلی بهمون چسبید ، یه قل برا من یه قل برا امیر ،  همیشه هم طبق معمول قل کوچیکتر میرسید به من ، چقد نصفه شبی خاطر بازی کردیمو لذت بردیم از این بستنی دوقلوی خاطره ساز .

** امیر کوکو سیب زمینی دوست نداره ُ منم با وجود اینکه خیلی دوست دارم اصلا درست نکرده بودم تا حالا ، داشتم برا آدرین کوکو درست میکردم که امیر گفت به به چه بوی خوبی منم میــــــخوام ، این شد که یهویی کوکو درست کردم اینم بعد از این همه مدت ُ عجیب این بود که آقا امیر یهویی علاقه مند شدن :)) اینــم  کوکوی یهویی من :)

**توی این روزگار ناسازگــــــــار بهونه ی قشنگمی عشق ِ من ، مرســی بخاطر تلاش هات برای زندگی مون.

 

 

جمعه 2 خرداد1393 | 4:5 | اســما | |

www . night Skin . ir