با تــو خوبه حالـــم

عشـــــق پیمان عجیبی است ... تو بهتر میـــــــدانی

** این روزای من با بزرگ شدن و شیرین تر از عسل شدن پسرم میگذره ، روزایی که دلم میخواد تا ابد کش دار بشه و هیچ وقت تموم نشه ، واقعا از ته دلم میگم که از اول همیشه آدرین رو کم داشتم و با اون دارم معنای زندگی واقعی رو یاد میگیرم ، این روزا اونقدر درگیر این لذت غیرقابل وصفم که نمیدونم قبلش چطور روزهامو میگذروندم ، هیـــــــچ وقتم دلم نمیخواد به اون روزای راحت و بی دغدغه برگردم ، ینی این روزایی که همیشه درگیری ، همیشه کار داری ، 24 ساعت واقعا واست کمه ولی اونقد شیرینه که اصلا نمیدونم چطور باید در موردش حرف بزنم .

** من و امیر روزی هزار بار خدا رو شکـــــــــــر میکنیم واسه داشتن آدرین ، واسه خنده هاش ، واسه شیرین کاریاش ، واسه لج بازیای جدیدش ، واسه تمام چیزایی که باعث میشه از ته دل شاد بشیمو بخندیم ، مثلا کافیه اسم " بیرون رفتن "  یا " ددر " رو به زبون بیاریم دیگه محال ممکنه آقا آدرین بی خیال بشه و باید حتمـــــــــــا ببریمش ددر ، حتا اگه این ددر رفتن به یه آسانسور بازی ختم بشه :))

** این روزا آدرین ِ ما کاملا هوشیار شده هزارماشالله ، مثلا هر چیزی رو بهش  بگم یا ازش بپرسم میفهمه و جوابمو به شیوه ی خودش میده ، عاشق " نـــــه " گفتناشم ، مثلا میگم : آدرین آب میخوری ؟ میگه : نه نه میگم : ماشین بازی کنیم ؟ میگه : نه نه و منو امیر روزانه بارها این سوالا رو از آدرین میپرسیم که فقط و فقط جواب دو حرفی  اونو بشنویمو و ته دل مون قند آب بشه :)  قربون ِ نه نه گفتنات نفسم

** اینجام آقا آدرین از دیدن پیشی ذوق ک رده و داره براش دست میزنه :)))

** توی این مدت خب خیلی اتفاقات و خاطرات دارم که ثبت نشده ، یکی از بهترین خاطرات مون برمیگرده به اواخر خرداد که سه نفری رفتیم شمال و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت ، یه سوییت روبای روی آب ، دقیقا روی آب گرفتیمو و اون 4 روز مثه رویا گذشت واسه مون (توی یه فرصت عکسا رو آپ میکنم ) اولش که آدرین حسابی از دریا ترسید ، دقعه ی قبل 5 ماهش بود و زیاد متوجه نبود اما الان از امواج اولش حسابی ترسید و کم کم بهش عادت کرد .

یکی دیگه از بهترین خاطراتم دیدن دوست به اصطلاح مجازیم " میتــــــــرا " ی دوست داشتنی م بود که به واقع خیلی خیلی واقعی تر از یه دوست واقعی هستش برای من ، چند ساعتی که با هم بودیم به من یکی که کلی خوش گذشت هرچند با آدرین داری نتونستم زیاد آبروداری کنم ، مثلا ساعت 3 ناهارم آماده شد :))

اما بودن با میترا اونقد برای من راحت و دوست داشتنی بود که اصن در قید و بند مهمون داری و اینا نبودم به آقا آدرین هم حسابی خوش گذشت ، کلی با خاله میترا بازی کرد ، امیدوارم به اونم خوش گذشته باشه و این دفعه منتظرم با بقیه دوستان بیان پیشم مخصوصا زهره که وقتی عروس شده ندیدمش و پری که خیلی دلم براش تنگ شده و در آخر هر کی پایه اس بیاد خونه مون من مشتاقانه و با روی باز پذیرام :)

** یکی دیگه از بهترین خاطرات روزای گذشته ی من متعلق ِ به حس خوبی که " فاطمه " ی عزیزم به من داد و اون هدیه های خوشگلش که زحمت کشیدو برام فرستاد ، بدون اغراق وقتی بسته ی پستیش به دستم رسید اونقد غرق حسای خوب شدم که تا چند روز حالم حسابی خوب بود و هروقت چشمم به هدیه های خوشگلش میوفته یه لبخند گنده میاد رو لبام و به خودم میبالم که همچین دوست خوبی دارم ... فاطمه ی مهربونـــــم ، دوست واقعی تر از واقعی اما ندیده ام همیشه دوستت دارم ...

من یه این دنیای مجازی خیلی مدیونم ، دوستایی رو به من داده که توی واقعیت محال بود پیدا کنم.

** یه خاطره ی جالبم دارم از دیدن یه دوست وبلاگی ، بدون هیچ برنامه ریزی و از این دیدارهای یهویی بود واقعا ، اونم وقتی تو طرف رو بشناسی و اون تو رو نشناسه ، عکس زهرا  رو چندین بار دیده بودم توی این 2-3 سالی که با هم دوستیم اما اعتراف میکنم اگه از نزدیک میدیدمش محال بود بشناسمش اما وقتی ماهان رو دیدم سریع رفتم سمتشو زدم رو شونه اش و گفتم : چطوری زهرا ؟ :)) منو زهرا هم محلیم و اینکه این مدلی هم دیگه رو دیدم واسه مون کلی خاطره ساز شدو جالب بود ، از صداقت زهرام خیلی خوشم اومد ، اینکه خیلی راحت گفت اصن فک نمیکردم اینجور دختری باشه ، فک میکردم اهل کلاس گذاشتن و فیس و افاده ایی :)) و خداروشکر که از تصوراتش کلی فاصله داشتم.

این بازارچه نزدیک ما کلی با برکته ، روز سال تحویل هم آزاده جون رو دیدم که بازم از دخملای گلش شناختمش :)) و هیچ وقت اون صبح قشنگ یادم نمیره ، دنبال سنبل و شمع بودم توی اون حال و هوا که آزاده جون رو دیدم و تا چند روز تو شوک بود چون آزاده ساکن تهران نیستش و چقد این دنیا کوچیکه :)

** ادامه ی پستم رو دو هفته بعد دارم مینویسم ، از منزل مادرشوهری عزیزم ، عید همگی مبارک باشه ، الهی که به آرزوهای قشنگتون برسین و لبتون همیشه پر از خنده باشه و دلتون شاد .

تا حالا کسی اتوبان تهران-کرج رو 5-6 ساعته اومده ؟ روز عید بی نهایت ترافیک بود از پمپ بنزین وردآورد به بعد کاملا قفل بود ، آدرین منم گرمازده شد :( نمیدونم چرا ملت همه با هم تصمیم میگیرن دقیقا روز عید و شروع تعطیلات برن شمال !!! من که هیچ وقت تو تعطیلات نمیرم ، مخصوصا الان با بچه .

واسه برگشت هم آنلاین ترافیک رو چک میکردیم که یا سنگین بود یا نیمه سنگین ، بالاخره روز یکشنبه ساعت 5 صبح راه افتادیم با ترافیک نیمه سنگین گاهی روان که متاسفانه ماشین مون توی اتوبان خراب شدو تا امداد خودرو اومد با اون ترافیک کلی اذیت شدیم ، اینم از تعطیلات ما که اینگونه گذشت :)

 ** عشق همین خنده های ساده ی توست ، وقتی با تمام غصه هایت میخندی تا از تمام ِ غصه هایم رهــا شوم ...و من چقد خوشبختم که تو را دارم مرد ِ همیشه عاشقم ˙·٠•♥

 

شنبه 18 مرداد1393 | 23:55 | اســما | |

 

یکسال و سه ماه و دوازده روز از آمدنت میگذرد

 

تو بزرگ میشوی و من هر روز که میگذرد در دریای عشق ِ تو کوچکتر میشوم

 

و شاید همین روزها غرق شوم 

 

 

" من همیشه تو را کم داشته ام "

 

 

 

 

 

** دوستای خوبم دلم واستون بینهایت تنگ شده ،خیلی خاطرات ثبت نشده دارم که دلم میخواد اولین فرصت بشینمو همشو بنویسم ، عکس منو آقا آدرین هم مربوط میشه به آخر خرداد 93.

امیدوارم همین روزا بیامو خاطراتمو ثبت کنم.

دوستتون دارم خیلی زیاد

 

پنجشنبه 26 تیر1393 | 18:18 | اســما | |

اگه امـروز دنبال ِ یه آدم خوشبخت و شاد میگردین که قلبش پُر از عشق ِ اون منم

اگه دنبال یه لبخند گنده میگردین که ساعت ها محو نمیشه اون روی لبهای منه

اگه دنبال یه برق نگاه دلربا میگردین اون تو چشمای منه

اگه دنبال آرزوهای خوب خوب میگردین اون توی دل کوچیکه منه

اگه دنبال یه گرمای دلچسب میگردین اون توی دستای منه

دیشب یکی از قشنگ ترین شبای عمرم بود ، شیرین تر از عسل ، لحظه لحظه اش پر از شادی و سورپرایز بوده برام و تمام این حس های خوب رو مثه همیشه مدیون ناب ترین عشق زندگیمم ، مدیون امیر بی همتام که توی هر شرایطی منو غافلگیر میکنه ، بی شک تولد 3 نفره ی امسالم و کادوی قشنگش تا مدت ها منو پر انرژی نگه میداره و مملو از عشق و مثه همیشه به عشقم به زندگیم به انتخابم افتخار میکنم. مرسی امیر عزیزم بخاطر تمام این حس های خوب ، مرسی که همیشه کنارمی و چقدر خوبه که دوستم داری که دوستت دارم.

 

اسمای 25 سال پیش :)

 

 

سه شنبه 6 خرداد1393 | 7:0 | اســما | |

** از وقتی گفتم 12 تا 2 معمولا آنلاینم آقا آدرین کمر همت بست و از خجالت من دراومد،تا راس 2 بیدار بود ، منم یه مامان مهربون ، پا به پاش بازی میکردمو اخرش با هم میخوابیدیم ، یه شب الکی بهونه میگرفت هی میگفت " دَس " (دست ) ینی دستتو بده به من بریم یه چی نشونت بدم (همیچن معنی داره همون دو حرف پسرم ، بله ) منم میرفتم دنبالش ، الکی به درو دیوارو زمین و آسمون اشاره میکرد ، بعد دوباره میومدیم تو اتاق خواب و دوباره همین داستان تکرار میشد ، امیرم اون شب خیلی خسته بود مثلا میخواست زود بخوابه ، ساعت 1 شب بودش ، به پیشنهاد من رفت تو پذیرایی خوابید ، حالا آقا آدرین هی میگفت " بابا " میبردمش پیش امیر الکی به مبل و میز و درو دیوار اشاره میکرد ، اخر سر گیر داد به یه طرح سنگ کف اتاق و گفت " بع " (ببعی) منم چشمامو گرد کردم دیدم شاید بتونه ببعی بشه ، نشستم کنارشو نیم ساعت براش از زبون اون ببعی حرف زدم ، امیرم یه عکس خوشگل ازمون انداخته بود که فردا نشونم داد کلــــــــــــــــی سورپرایز شدم.اینــــم  عکس منو آدرین نصفه شبی :)

** برا آدرین برنامه فیتیله گذاشتم (ضبط شده ، ورژن شهریاری ) بعد بالشتشم گذاشتم که بخوابه نگاه کنه ، مشغول ظرف شستن بودم که صدای شَرَخ شَرَخ پلاستیک از اتاق خواب میاد ، دیدم بسته ی پوشکشو گرفته داره میکشه میاره ، میگم : اینو برا چی میخوای ؟ میگه : " نی " (نی نی ) با انگشتش عکس بچه ای که روی پوشک هستو نشون میده ، میگم باشه نی نی هم بیاد ببینه ، بعد میگه : "بع " میرمو عروسکشو میارم میگم باشه ببعی هم ببینه (حالا داستان اینکه آدرین به تمام حیوانات اعم از پرنده ، خزنده ، گزنده و .. میگه : بع سر دراز دارد )میرم تو آشپزخونه مشغول کارام میشم ، بعد از چند دقیقه این  صحنـــه   رو میبینم که آدرین داره نی نی رو میخوابونه، اینقد ذوق کردم که گفتن نداره.

** باورتون میشه هنوز از این  بستنــی ها   وجود داره ؟تو فروشگاه دیدمو دو تا خریدم برا خودمو امیر اما هردفعه یکیشو خوردیم ،نصفه شبی خیلی بهمون چسبید ، یه قل برا من یه قل برا امیر ،  همیشه هم طبق معمول قل کوچیکتر میرسید به من ، چقد نصفه شبی خاطر بازی کردیمو لذت بردیم از این بستنی دوقلوی خاطره ساز .

** امیر کوکو سیب زمینی دوست نداره ُ منم با وجود اینکه خیلی دوست دارم اصلا درست نکرده بودم تا حالا ، داشتم برا آدرین کوکو درست میکردم که امیر گفت به به چه بوی خوبی منم میــــــخوام ، این شد که یهویی کوکو درست کردم اینم بعد از این همه مدت ُ عجیب این بود که آقا امیر یهویی علاقه مند شدن :)) اینــم  کوکوی یهویی من :)

**توی این روزگار ناسازگــــــــار بهونه ی قشنگمی عشق ِ من ، مرســی بخاطر تلاش هات برای زندگی مون.

 

 

جمعه 2 خرداد1393 | 4:5 | اســما | |

** هفته ای که گذشت خیلی بد بود ، دیدن آدرین توی اون وضعیت مثه جهنم بود برامون ، میدونم بچه مریضی داره روزای بد داره اما اولین بار بود که آدرین به این حد مریض میشد ، ترس از بستری شدنش روحمو بد آزار میداد ،مثه کابوس بود ، هر دکتری میرفتیم میگفت 2 روز این داروها رو استفاده کنه اگه جواب نداد بستری !!! تا اینکه دکتر نیما طاهری عزیز رو پیدا کردیم ، مثه معجزه بود ، آدرینی که روزی 18 بار دفع داشت و 7-8 بار استفراغ (گلاب به روتون ) و با هیچ دارو و آمپولی خوب نشده بود با داروهای این دکتر آروم شد و زود نتیجه داد و ویروس لعنتی از بین رفت.

مرسی از کامنتاتون ، منو آدرین روی ماه تک تک تون رو میبوسیم .

** هر چی میگذره تعداد خواننده هام و به طبع اون کامنتام میاد پایین ، اولین علتش رو کمرنگ شدن خودم میدونم ،گاهی اون دلگرمی که مثه گذشته ها اینجا برام داشت رو نداره  ، علتش هم هزاران چیز میدونم امـــا ازاونجایی که اینجا رو خیلی دوست دارم یه تصمیمی گرفتم که امیدوارم عملی بشه ، به قول الی میخوام یه تکونی به وبلاگستان خاک گرفته بدیم ، اول ازخودم شروع میکنم... پررنگ میشویم :)

** بیشتر مواقع 12تا2 شب آنلاینم ، سعی میکنم نیم ساعت از وقتمو توی اون ساعت به وبلاگم اختصاص بدم و در طول روزم هر ساعتی که وقت کنم گذرا سر میزنم ... دوستای قدیمی دوستای جدید از اینکه همیشه کنارم هستینو دلگرمم میکنین دوستتون دارم .

** نشد روز پدر برای امیر کاری کنم ، برنامه داشتم دو سه روز قبلش برم خرید و براش هدیه بگیرم که آقا آدرین اونجوری شد ، اون روز به امیر گفتم بره شیرینی بخره و هوس خودمو بهونه کردم ، شیرینی ها رو چیدم توی ظرف خوشگل، آدرینی که تب داشت و بی حال بود رو خوشگلاسیون کردمو یه پاکت دادم دستشو رفتیم سمت بابا امیر ، دو تایی بابایی رو بوسیدمو هدیه شو نقدا دادیمو دور هم شیرینی خوردیم ، به همین سادگی بهمون خوش گذشت و توی اون وضعیت امیـــر کلی خوشحال شد.

** من اگر بخواهم تمام عاشقانه هایم را برایتان بنویسم درتمام دنیا مشهور خواهم شد!
اما همین که تمام دنیای من هستید کافی ست...

 

 

 

دوشنبه 29 اردیبهشت1393 | 3:52 | اســما | |

** از جمع سه نفری خانواده ی ما دو تا پسرا فوق العاده گرمایی هستن و من سرمایی در نتیجه زور اونا بیشتر میچربه :) قرار شد برا ظهرا که هوا گرم میشه کولر روشن بشه ، روز جمعه امیر سرحال و پرانرژِی میره که کولر رو سرویس کنه ، منو آدرین هم همراش میریم رو پشت بوم ، گفتم آدرین هم یکم قدم بزنه کیف کنه ، همش میگفت ددر ددر ، فک کرد مامان و باباش آوردنش یه جای عجیب و غریب :)

امیر: اسما کولر ما اینه یا اون ؟ من با قاطعیت : معلومه که این ، امیر : مطمئنی ؟؟؟ من : یه قیافه ی حق به جانبی میگیرمو میگم بلـــــــــــــــه همین ِ ، امیرم با جدیت عجیبی میوفته به جون کولر ، پوشال عوض میکنه ، روغن کاری میکنه ، سر تا پای کولرو برق میندازه ، منو آدرین هم مشغول بازی بودیم .

میگه : اسما برو پایین کولر رو روشن کن ، ببینم مشکلی نداره ؟ منو آدرین میریم پایین ، زنگ میزنه میگه اول آب رو بزن بعد کولر رو روشن کن . منم آب رو میزنم ، هنوز پشت خطه ، میگه : چرا صداش نمیاد !!! فک کنم پمپ آبش خوب جا نرفته ، اشکال نداره رو دور کم کولر رو روشن کن و ......................... اینجاس که بلای آسمانی نازل میشه و منو آدرین گرفتار طوفان شن میشیم ، اونم چه طوفانی . سریع جلوی دهن آدرین رو میگیرم میریم تو تراس .

میگم : امیـــــــــــــــــــــــــر خونه وحشتناک شد ، این چی بود ؟ میگه چی ؟؟؟ میگم طوفان شن اومد ، میگه : مگه روشن کردی ؟؟؟ میگم : آره ، میگه : اسمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا میکشمت

من : مونده بودم بخندم یا بترسم ، الان امیر میومد با چهره ی عصبانی ، بی اغراق گردو خاکی نیم سانتی رو تمام وسایل خونه رو گرفت ، انگار 10 سال کسی اینجا زندگی نکرده بود.

امیر میاد پایین ، همین جور که با حرکت دستش گردو غبار رو دور میکنه میگه : اسما برو بالا کولرو سرویس کن ، خیلی جدی هم میگه : بــــــــــــــــرو دیگه . من : باشه آدرین رو بگیر من رفتم . اونم میگیره.

میریم بالا ، همین جور دارم میخندم ، میرسم رو پشت بوم ، با خودم میگم : حالا کولر ما کدوم بود ؟؟؟ امیر میرسه آدرین بغل ، میگه : نمیخواد زحمت بکشی بفرما برو پایین :))))  در عرض 5 دقیقه کولر خودمون رو سرویس میکنه جمعش میکنه ،میاد پایین میگه دیگه انرژی واسم نمونده بی خیال :)

منم میوفتم به جون خونه ، اینقد کار سرم ریخت یهو که تا شب درگیر بودم ، آخرشب کلی خندیدم به این روزمون ، امیر میگه : من نمیدونم چرا آدم نمیشم ، همیشه با طناب پوسیده ی تو میرم تو چاه باز درس عبرت نمیگیرم :)) و این داستان ما هر روز ادامه داشت ، همش میگیمو میخندیم سر خنگول بازی مون :))

** بالش بند انگشتی آدرین همیشه دو تا روبالشی داره منم همیشه روبالشی ها رو میشستم ، نمیدونم چرا یهو به ذههنم خطور کرد بالشو با روبالشی ها بندازم تو ماشین !!! بعد از شستن یه چیز عجیب غریبی شده بود ، اصن تا به حا تو عمرم ندیده بودم ، توی هم پیچیده شده بودم. منم این بالش رو خیلی دوست داشتم ، خلاصه یه روز کامل درگیرش بودم که درسش کنم نشد که نشد .

رو مبل بودش امیراز بیرون اومده میگه : اه اه اسما اینو چـــــــــــــرا اینجا گذاشتی ؟ میگم : چیو ؟؟؟ با دست اشاره میده: اینو ، میگم : وای نبینش و محکم میچسبونمش به صورتم ، امیرم انگار بمب اتم وصل کردم به خودم با جهشی میگیرش پرت میکنه چند متر اون ور تر ، میگم : چی شد ؟ میگه : اسمــا تو یه مادری ، این کارا چیه ؟ اصلا به نظافت خودتو آدرین توجه نمیکنی ، میگم : کی من ؟؟؟؟ منو آدرین که مثه مرغابی هر روز توی حمامیم ، اینقد در طول روز دست خودمو آدرین رو میشورم که فک کنم لایه سطحی پوست مون رفته !!! میگه : بله چاغان بگو ، حرصم میگیره !!!!!!!!!!!!! آی حرصم میگیره !!!

میگه : اصن دلم میخواد همینه که هست ( این جمله ورد زبونمه ) با پاش با یه حالت چندشی بالش آدرین رو شوت میکنه سمت در ورودی ، میگم : این کارا ینی چی ؟ حالا من نظیفم یا تو که بالش بچه روبا پات شوت میکنی ؟؟؟ میگه : چی ؟ بالش ؟؟؟ آقا من بخند امیر بخند نمیدونم چرا هر دومون یهو زدیم زیر خنده ، داره بلند بلند میخنده میگه : من فک کردم پاکت ِ جارور برقیه :))))))))))) وای این جمله رو که گفت از خنده روده بر شدم ، اینقد خندیدم که نگو آخه دقیقا همرنگ و هم جنس پاکت جارو برقی بود، تصور اینکه اونو بچسبونم به صورتم بیشتر خنده دار بود .

آدرین هم نشسته داره بازی میکنه همین جور به منو امیر خیره شده و همزمان با ما میخنده ، امیر بهش میگه : با این مامانت منو تو اصن پیر نمیشیم از بس ما رو میخندونه :)


** عاشق آن لحظه ام ، که کنارت هستم و کودک درونم از اشتیاق با تو بودن میخواهد زمین و زمان را بهم بزند.




جمعه 19 اردیبهشت1393 | 2:35 | اســما | |

www . night Skin . ir