با تــو خوبه حالـــم

عشـــــق پیمان عجیبی است ... تو بهتر میـــــــدانی

سلام دوستای گلم .

 

آدرین ما اگه سرحال باشه پسر خوش خنده ای ِ خدا رو شکـــر و با خنده هاش دل مامان و بابا رو میبره ، واسه همین ما تصمیم گرفتیم عکس یکی از خنده های خوشگل آدرین جون رو برای مسابقه لبخند بفرستیم .

خوشحال میشیم به آدرین ما رای بدین ، زیر همون عکس کامنت بذارین میخونم. دوستتون دارم یه عالمه

(هزارماشالله یادتون نره مرسی )

لینک عکس

(لینک مستقیمی که گذاشته بودم نمیشد رای داد واسه همین لینک صفحه رو گذاشتم ، توی این صفحه عکس آدرین رو میبینید و میتونید بهش رای بدید با عنوان " پسرک بهاری مــــا " )

فعلا صفحه ی 16 هستش اما به محض اینکه عکسای جدید بیاد میره عقب تر ، سعی میکنم مدام خودم لینک صفحه رو آپدیت کنم ، مرسی که اطلاع دادین .

یه عکس دیگه از آدرین داریم توی این مسابقه با عنوان " آدرین یعنی نفس " که یه صفحه بعد از عکسی که لینکش رو گذاشتم ، یعنی در حال حاضر صفحه ی 17 هستش و اتفاقا اون عکس بیشترم رای آورده ، دوست داشتین به اونم رای بدین .

پسرک دندون خرگوشی و خوش خندی من همه تون رو دوست داره

فکر میکنم برای رای دادن باید عضو بشین که ثبت نام 30 ثانیه بیشتر وقتتون رو نمیگیره و خیلی راحته ( زمان بندی رو دارین :))))   )

اینم لینک ثبت نام

** مرسی مرسی  از همه تون

 

 

یکشنبه 11 آبان1393 | 12:1 | اســما | |

اینا قبلا رژلب بودن

فقط یه پسر شیطون میتونه همچین بلایی سر رژای مامانش بیاره

+پسرم هنرمنده همه جوره ، انگشت میکنه توی رژ بعد با انگشت رنگی اثر هنری خلق میکنه 



دوشنبه 19 آبان1393 | 21:16 | اســما | |

** دیروز واکسن زدیم و خدا رو شکر بخیر گذشت، تبش رو با استامینوفن کنترل کردم و به اون وحشتناکی که فکر میکردم نبود ، فکر میکنم برای برطرف شدن استرس و اضطراب من کمی زمان لازمه و زمان همه چی رو حل میکنه .

مرسی از همه تون که به یاد منو آدرین بودین .

** بی شک جهان رو به عشق ِ کسی آفریده اند

چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تــــــــــو

+18 ماهه پیش ، دست کوچولوی آدرین ِ من

 

 

پنجشنبه 17 مهر1393 | 14:34 | اســما | |

ﺁﺩﻣﻬﺎﻳﻰ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻴﺘﺎﻥ؛
ﻧﻤﻲ ﮔﻮﻳﻢ فقط ﺧﻮﺑﻨﺪ… بلکه عاشق اند
آنها خود ِ"عشق" اند…
ﭼﮕﺎﻟﻰ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ…
ﺍﻓﮑﺎﺭ،
ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ،
ﺭﻓﺘﺎﺭ،
ﻣﺤﺒﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺸﺎﻥ
ﻭ ﻫﺮ ﺟﺰﺋﻰ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﺍﻣﻀﺎﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ…
ﻳﺎﺩﺕ ﻧﻤﻲ ﺭﻭﺩ
" ﻫﺴﺘﻦ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ "…
ﺑﺲ ﮐﻪ ﺣﻀﻮﺭﺷﺎﻥ ﭘﺮ ﺭﻧﮓ ﺍﺳﺖ .
ﺭﺩﭘﺎ ﺣﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ،ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺭﻭﻯ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﺖ…
ﺑﺲ ﮐﻪ ﺑﻠﺪﻧﺪ " ﺑﺎﺷﻨﺪ …"
ﺍﻳﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ، ﺑﺎﻳﺪ ﻗﺪﺭ ﺑﺪﺍﻧﻰ …

سلام دوستای خوبم ، نمیدونم با چه زبونی باید ازتون تشکر کنم ، بابت همدلی تون ، بایت محبت تون ، بایت اینکه منو تنها نذاشتین و بیادم بودین ، خــــــــــــــــــــــــــــدا رو صدهزار مرتبه شکــــــــــــــــــــــر آدرین ما خوبه ، روزای بدی رو گذروندیم ، روزایی که جرات مرورش هم نداریم ، گذشت هر چند خیلی سخت ...

روی ماه ِ تک تک تون رو میبوسم و مثه خیلی وقت های دیگه به داشتن تون افتخار میکنم ، ببخشین که نتونستم پیام هاتون ، تماس هاتون ، کامنت ها و ... جواب بدم ، همین که میدیم هستین کلی دلگرم میشدم .

این پست اول بابت قدردانی و تشکر از شماست و دوم به بهانه ی 18 ماهگـــــــی عشقک ِ مون ِ ...

آدرین قشنگ مون ، نفس ِ مامان عشق ِ بابا 18 ماهه شدنت مبارک همه ی عمر و زندگیم .

** چند ساعت دیگه باید واکسن های 18 ماهگی رو بزنیم و بی نهایت استرس دارم، بازم درد ، بازم تب و .. خدایا خودت هوای مون رو داشته باش . 

 

+ بعدانوشت : صبح آدرین رو بردم بهداشت که فقط واکسن سرخک رو براش زدن و گفتن چون بیماری داشته و به تازگی هم خوب شده واکسن سه گانه رو نمیزنن چون هر لحظه احتمال داره بخاطر تب زبونم لال دوباره تشنج کنه ، واسه همین گفتن باید دوباره ببرمش پیش دکترش چکاب و اگر اوکی بود نامه ی کتبی بنویسه تا بهداشت واکسن رو بزنه ، گفتن ممکنه دکترش به جای سه گانه دو گانه رو تجویز کنه یا اصلا تجویز نکنه تا یه مدت بگذره ... خلاصه این کابوس همچنان ادامه دارد !

دوشنبه 14 مهر1393 | 1:20 | اســما | |

** این روزای من با بزرگ شدن و شیرین تر از عسل شدن پسرم میگذره ، روزایی که دلم میخواد تا ابد کش دار بشه و هیچ وقت تموم نشه ، واقعا از ته دلم میگم که از اول همیشه آدرین رو کم داشتم و با اون دارم معنای زندگی واقعی رو یاد میگیرم ، این روزا اونقدر درگیر این لذت غیرقابل وصفم که نمیدونم قبلش چطور روزهامو میگذروندم ، هیـــــــچ وقتم دلم نمیخواد به اون روزای راحت و بی دغدغه برگردم ، ینی این روزایی که همیشه درگیری ، همیشه کار داری ، 24 ساعت واقعا واست کمه ولی اونقد شیرینه که اصلا نمیدونم چطور باید در موردش حرف بزنم .

** من و امیر روزی هزار بار خدا رو شکـــــــــــر میکنیم واسه داشتن آدرین ، واسه خنده هاش ، واسه شیرین کاریاش ، واسه لج بازیای جدیدش ، واسه تمام چیزایی که باعث میشه از ته دل شاد بشیمو بخندیم ، مثلا کافیه اسم " بیرون رفتن "  یا " ددر " رو به زبون بیاریم دیگه محال ممکنه آقا آدرین بی خیال بشه و باید حتمـــــــــــا ببریمش ددر ، حتا اگه این ددر رفتن به یه آسانسور بازی ختم بشه :))

** این روزا آدرین ِ ما کاملا هوشیار شده هزارماشالله ، مثلا هر چیزی رو بهش  بگم یا ازش بپرسم میفهمه و جوابمو به شیوه ی خودش میده ، عاشق " نـــــه " گفتناشم ، مثلا میگم : آدرین آب میخوری ؟ میگه : نه نه میگم : ماشین بازی کنیم ؟ میگه : نه نه و منو امیر روزانه بارها این سوالا رو از آدرین میپرسیم که فقط و فقط جواب دو حرفی  اونو بشنویمو و ته دل مون قند آب بشه :)  قربون ِ نه نه گفتنات نفسم

** توی این مدت خب خیلی اتفاقات و خاطرات دارم که ثبت نشده ، یکی از بهترین خاطرات مون برمیگرده به اواخر خرداد که سه نفری رفتیم شمال و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت ، یه سوییت روبای روی آب ، دقیقا روی آب گرفتیمو و اون 4 روز مثه رویا گذشت واسه مون (توی یه فرصت عکسا رو آپ میکنم ) اولش که آدرین حسابی از دریا ترسید ، دقعه ی قبل 5 ماهش بود و زیاد متوجه نبود اما الان از امواج اولش حسابی ترسید و کم کم بهش عادت کرد .

یکی دیگه از بهترین خاطراتم دیدن دوست به اصطلاح مجازیم " میتــــــــرا " ی دوست داشتنی م بود که به واقع خیلی خیلی واقعی تر از یه دوست واقعی هستش برای من ، چند ساعتی که با هم بودیم به من یکی که کلی خوش گذشت هرچند با آدرین داری نتونستم زیاد آبروداری کنم ، مثلا ساعت 3 ناهارم آماده شد :))

اما بودن با میترا اونقد برای من راحت و دوست داشتنی بود که اصن در قید و بند مهمون داری و اینا نبودم به آقا آدرین هم حسابی خوش گذشت ، کلی با خاله میترا بازی کرد ، امیدوارم به اونم خوش گذشته باشه و این دفعه منتظرم با بقیه دوستان بیان پیشم مخصوصا زهره که وقتی عروس شده ندیدمش و پری که خیلی دلم براش تنگ شده و در آخر هر کی پایه اس بیاد خونه مون من مشتاقانه و با روی باز پذیرام :)

** یکی دیگه از بهترین خاطرات روزای گذشته ی من متعلق ِ به حس خوبی که " فاطمه " ی عزیزم به من داد و اون هدیه های خوشگلش که زحمت کشیدو برام فرستاد ، بدون اغراق وقتی بسته ی پستیش به دستم رسید اونقد غرق حسای خوب شدم که تا چند روز حالم حسابی خوب بود و هروقت چشمم به هدیه های خوشگلش میوفته یه لبخند گنده میاد رو لبام و به خودم میبالم که همچین دوست خوبی دارم ... فاطمه ی مهربونـــــم ، دوست واقعی تر از واقعی اما ندیده ام همیشه دوستت دارم ...

من یه این دنیای مجازی خیلی مدیونم ، دوستایی رو به من داده که توی واقعیت محال بود پیدا کنم.

** یه خاطره ی جالبم دارم از دیدن یه دوست وبلاگی ، بدون هیچ برنامه ریزی و از این دیدارهای یهویی بود واقعا ، اونم وقتی تو طرف رو بشناسی و اون تو رو نشناسه ، عکس زهرا  رو چندین بار دیده بودم توی این 2-3 سالی که با هم دوستیم اما اعتراف میکنم اگه از نزدیک میدیدمش محال بود بشناسمش اما وقتی ماهان رو دیدم سریع رفتم سمتشو زدم رو شونه اش و گفتم : چطوری زهرا ؟ :)) منو زهرا هم محلیم و اینکه این مدلی هم دیگه رو دیدم واسه مون کلی خاطره ساز شدو جالب بود ، از صداقت زهرام خیلی خوشم اومد ، اینکه خیلی راحت گفت اصن فک نمیکردم اینجور دختری باشه ، فک میکردم اهل کلاس گذاشتن و فیس و افاده ایی :)) و خداروشکر که از تصوراتش کلی فاصله داشتم.

این بازارچه نزدیک ما کلی با برکته ، روز سال تحویل هم آزاده جون رو دیدم که بازم از دخملای گلش شناختمش :)) و هیچ وقت اون صبح قشنگ یادم نمیره ، دنبال سنبل و شمع بودم توی اون حال و هوا که آزاده جون رو دیدم و تا چند روز تو شوک بود چون آزاده ساکن تهران نیستش و چقد این دنیا کوچیکه :)

** ادامه ی پستم رو دو هفته بعد دارم مینویسم ، از منزل مادرشوهری عزیزم ، عید همگی مبارک باشه ، الهی که به آرزوهای قشنگتون برسین و لبتون همیشه پر از خنده باشه و دلتون شاد .

تا حالا کسی اتوبان تهران-کرج رو 5-6 ساعته اومده ؟ روز عید بی نهایت ترافیک بود از پمپ بنزین وردآورد به بعد کاملا قفل بود ، آدرین منم گرمازده شد :( نمیدونم چرا ملت همه با هم تصمیم میگیرن دقیقا روز عید و شروع تعطیلات برن شمال !!! من که هیچ وقت تو تعطیلات نمیرم ، مخصوصا الان با بچه .

واسه برگشت هم آنلاین ترافیک رو چک میکردیم که یا سنگین بود یا نیمه سنگین ، بالاخره روز یکشنبه ساعت 5 صبح راه افتادیم با ترافیک نیمه سنگین گاهی روان که متاسفانه ماشین مون توی اتوبان خراب شدو تا امداد خودرو اومد با اون ترافیک کلی اذیت شدیم ، اینم از تعطیلات ما که اینگونه گذشت :)

 ** عشق همین خنده های ساده ی توست ، وقتی با تمام غصه هایت میخندی تا از تمام ِ غصه هایم رهــا شوم ...و من چقد خوشبختم که تو را دارم مرد ِ همیشه عاشقم ˙·٠•♥

 

شنبه 18 مرداد1393 | 23:55 | اســما | |

 

یکسال و سه ماه و دوازده روز از آمدنت میگذرد

 

تو بزرگ میشوی و من هر روز که میگذرد در دریای عشق ِ تو کوچکتر میشوم

 

و شاید همین روزها غرق شوم 

 

 

" من همیشه تو را کم داشته ام "

 

 

 

 

 

** دوستای خوبم دلم واستون بینهایت تنگ شده ،خیلی خاطرات ثبت نشده دارم که دلم میخواد اولین فرصت بشینمو همشو بنویسم ، عکس منو آقا آدرین هم مربوط میشه به آخر خرداد 93.

امیدوارم همین روزا بیامو خاطراتمو ثبت کنم.

دوستتون دارم خیلی زیاد

 

پنجشنبه 26 تیر1393 | 18:18 | اســما | |

www . night Skin . ir