با تــو خوبه حالـــم

عشـــــق پیمان عجیبی است ... تو بهتر میـــــــدانی

یک سال و سه ماه و دوازده روز از آمدنت میگذرد

تو بزرگ میشوی ومن هر روز که میگذرد در دریای عشق تو کوچکتر میشوم....

و شاید همین روزها غرق شوم ...

" من همیشه تو را کم داشته ام "

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

** دوستای خوبم دلم واستون بینهایت تنگ شده ،خیلی خاطرات ثبت نشده دارم که دلم میخواد اولین فرصت بشینمو همشو بنویسم ، عکس منو آقا آدرین هم مربوط میشه به آخر خرداد 93.

امیدوارم همین روزا بیامو خاطراتمو ثبت کنم.

دوستتون دارم خیلی زیاد

 

پنجشنبه 26 تیر1393 | 18:18 | اســما | |

اگه امـروز دنبال ِ یه آدم خوشبخت و شاد میگردین که قلبش پُر از عشق ِ اون منم

اگه دنبال یه لبخند گنده میگردین که ساعت ها محو نمیشه اون روی لبهای منه

اگه دنبال یه برق نگاه دلربا میگردین اون تو چشمای منه

اگه دنبال آرزوهای خوب خوب میگردین اون توی دل کوچیکه منه

اگه دنبال یه گرمای دلچسب میگردین اون توی دستای منه

دیشب یکی از قشنگ ترین شبای عمرم بود ، شیرین تر از عسل ، لحظه لحظه اش پر از شادی و سورپرایز بوده برام و تمام این حس های خوب رو مثه همیشه مدیون ناب ترین عشق زندگیمم ، مدیون امیر بی همتام که توی هر شرایطی منو غافلگیر میکنه ، بی شک تولد 3 نفره ی امسالم و کادوی قشنگش تا مدت ها منو پر انرژی نگه میداره و مملو از عشق و مثه همیشه به عشقم به زندگیم به انتخابم افتخار میکنم. مرسی امیر عزیزم بخاطر تمام این حس های خوب ، مرسی که همیشه کنارمی و چقدر خوبه که دوستم داری که دوستت دارم.

 

اسمای 25 سال پیش :)

 

 

سه شنبه 6 خرداد1393 | 7:0 | اســما | |

** از وقتی گفتم 12 تا 2 معمولا آنلاینم آقا آدرین کمر همت بست و از خجالت من دراومد،تا راس 2 بیدار بود ، منم یه مامان مهربون ، پا به پاش بازی میکردمو اخرش با هم میخوابیدیم ، یه شب الکی بهونه میگرفت هی میگفت " دَس " (دست ) ینی دستتو بده به من بریم یه چی نشونت بدم (همیچن معنی داره همون دو حرف پسرم ، بله ) منم میرفتم دنبالش ، الکی به درو دیوارو زمین و آسمون اشاره میکرد ، بعد دوباره میومدیم تو اتاق خواب و دوباره همین داستان تکرار میشد ، امیرم اون شب خیلی خسته بود مثلا میخواست زود بخوابه ، ساعت 1 شب بودش ، به پیشنهاد من رفت تو پذیرایی خوابید ، حالا آقا آدرین هی میگفت " بابا " میبردمش پیش امیر الکی به مبل و میز و درو دیوار اشاره میکرد ، اخر سر گیر داد به یه طرح سنگ کف اتاق و گفت " بع " (ببعی) منم چشمامو گرد کردم دیدم شاید بتونه ببعی بشه ، نشستم کنارشو نیم ساعت براش از زبون اون ببعی حرف زدم ، امیرم یه عکس خوشگل ازمون انداخته بود که فردا نشونم داد کلــــــــــــــــی سورپرایز شدم.اینــــم  عکس منو آدرین نصفه شبی :)

** برا آدرین برنامه فیتیله گذاشتم (ضبط شده ، ورژن شهریاری ) بعد بالشتشم گذاشتم که بخوابه نگاه کنه ، مشغول ظرف شستن بودم که صدای شَرَخ شَرَخ پلاستیک از اتاق خواب میاد ، دیدم بسته ی پوشکشو گرفته داره میکشه میاره ، میگم : اینو برا چی میخوای ؟ میگه : " نی " (نی نی ) با انگشتش عکس بچه ای که روی پوشک هستو نشون میده ، میگم باشه نی نی هم بیاد ببینه ، بعد میگه : "بع " میرمو عروسکشو میارم میگم باشه ببعی هم ببینه (حالا داستان اینکه آدرین به تمام حیوانات اعم از پرنده ، خزنده ، گزنده و .. میگه : بع سر دراز دارد )میرم تو آشپزخونه مشغول کارام میشم ، بعد از چند دقیقه این  صحنـــه   رو میبینم که آدرین داره نی نی رو میخوابونه، اینقد ذوق کردم که گفتن نداره.

** باورتون میشه هنوز از این  بستنــی ها   وجود داره ؟تو فروشگاه دیدمو دو تا خریدم برا خودمو امیر اما هردفعه یکیشو خوردیم ،نصفه شبی خیلی بهمون چسبید ، یه قل برا من یه قل برا امیر ،  همیشه هم طبق معمول قل کوچیکتر میرسید به من ، چقد نصفه شبی خاطر بازی کردیمو لذت بردیم از این بستنی دوقلوی خاطره ساز .

** امیر کوکو سیب زمینی دوست نداره ُ منم با وجود اینکه خیلی دوست دارم اصلا درست نکرده بودم تا حالا ، داشتم برا آدرین کوکو درست میکردم که امیر گفت به به چه بوی خوبی منم میــــــخوام ، این شد که یهویی کوکو درست کردم اینم بعد از این همه مدت ُ عجیب این بود که آقا امیر یهویی علاقه مند شدن :)) اینــم  کوکوی یهویی من :)

**توی این روزگار ناسازگــــــــار بهونه ی قشنگمی عشق ِ من ، مرســی بخاطر تلاش هات برای زندگی مون.

 

 

جمعه 2 خرداد1393 | 4:5 | اســما | |

** هفته ای که گذشت خیلی بد بود ، دیدن آدرین توی اون وضعیت مثه جهنم بود برامون ، میدونم بچه مریضی داره روزای بد داره اما اولین بار بود که آدرین به این حد مریض میشد ، ترس از بستری شدنش روحمو بد آزار میداد ،مثه کابوس بود ، هر دکتری میرفتیم میگفت 2 روز این داروها رو استفاده کنه اگه جواب نداد بستری !!! تا اینکه دکتر نیما طاهری عزیز رو پیدا کردیم ، مثه معجزه بود ، آدرینی که روزی 18 بار دفع داشت و 7-8 بار استفراغ (گلاب به روتون ) و با هیچ دارو و آمپولی خوب نشده بود با داروهای این دکتر آروم شد و زود نتیجه داد و ویروس لعنتی از بین رفت.

مرسی از کامنتاتون ، منو آدرین روی ماه تک تک تون رو میبوسیم .

** هر چی میگذره تعداد خواننده هام و به طبع اون کامنتام میاد پایین ، اولین علتش رو کمرنگ شدن خودم میدونم ،گاهی اون دلگرمی که مثه گذشته ها اینجا برام داشت رو نداره  ، علتش هم هزاران چیز میدونم امـــا ازاونجایی که اینجا رو خیلی دوست دارم یه تصمیمی گرفتم که امیدوارم عملی بشه ، به قول الی میخوام یه تکونی به وبلاگستان خاک گرفته بدیم ، اول ازخودم شروع میکنم... پررنگ میشویم :)

** بیشتر مواقع 12تا2 شب آنلاینم ، سعی میکنم نیم ساعت از وقتمو توی اون ساعت به وبلاگم اختصاص بدم و در طول روزم هر ساعتی که وقت کنم گذرا سر میزنم ... دوستای قدیمی دوستای جدید از اینکه همیشه کنارم هستینو دلگرمم میکنین دوستتون دارم .

** نشد روز پدر برای امیر کاری کنم ، برنامه داشتم دو سه روز قبلش برم خرید و براش هدیه بگیرم که آقا آدرین اونجوری شد ، اون روز به امیر گفتم بره شیرینی بخره و هوس خودمو بهونه کردم ، شیرینی ها رو چیدم توی ظرف خوشگل، آدرینی که تب داشت و بی حال بود رو خوشگلاسیون کردمو یه پاکت دادم دستشو رفتیم سمت بابا امیر ، دو تایی بابایی رو بوسیدمو هدیه شو نقدا دادیمو دور هم شیرینی خوردیم ، به همین سادگی بهمون خوش گذشت و توی اون وضعیت امیـــر کلی خوشحال شد.

** من اگر بخواهم تمام عاشقانه هایم را برایتان بنویسم درتمام دنیا مشهور خواهم شد!
اما همین که تمام دنیای من هستید کافی ست...

 

 

 

دوشنبه 29 اردیبهشت1393 | 3:52 | اســما | |

** از جمع سه نفری خانواده ی ما دو تا پسرا فوق العاده گرمایی هستن و من سرمایی در نتیجه زور اونا بیشتر میچربه :) قرار شد برا ظهرا که هوا گرم میشه کولر روشن بشه ، روز جمعه امیر سرحال و پرانرژِی میره که کولر رو سرویس کنه ، منو آدرین هم همراش میریم رو پشت بوم ، گفتم آدرین هم یکم قدم بزنه کیف کنه ، همش میگفت ددر ددر ، فک کرد مامان و باباش آوردنش یه جای عجیب و غریب :)

امیر: اسما کولر ما اینه یا اون ؟ من با قاطعیت : معلومه که این ، امیر : مطمئنی ؟؟؟ من : یه قیافه ی حق به جانبی میگیرمو میگم بلـــــــــــــــه همین ِ ، امیرم با جدیت عجیبی میوفته به جون کولر ، پوشال عوض میکنه ، روغن کاری میکنه ، سر تا پای کولرو برق میندازه ، منو آدرین هم مشغول بازی بودیم .

میگه : اسما برو پایین کولر رو روشن کن ، ببینم مشکلی نداره ؟ منو آدرین میریم پایین ، زنگ میزنه میگه اول آب رو بزن بعد کولر رو روشن کن . منم آب رو میزنم ، هنوز پشت خطه ، میگه : چرا صداش نمیاد !!! فک کنم پمپ آبش خوب جا نرفته ، اشکال نداره رو دور کم کولر رو روشن کن و ......................... اینجاس که بلای آسمانی نازل میشه و منو آدرین گرفتار طوفان شن میشیم ، اونم چه طوفانی . سریع جلوی دهن آدرین رو میگیرم میریم تو تراس .

میگم : امیـــــــــــــــــــــــــر خونه وحشتناک شد ، این چی بود ؟ میگه چی ؟؟؟ میگم طوفان شن اومد ، میگه : مگه روشن کردی ؟؟؟ میگم : آره ، میگه : اسمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا میکشمت

من : مونده بودم بخندم یا بترسم ، الان امیر میومد با چهره ی عصبانی ، بی اغراق گردو خاکی نیم سانتی رو تمام وسایل خونه رو گرفت ، انگار 10 سال کسی اینجا زندگی نکرده بود.

امیر میاد پایین ، همین جور که با حرکت دستش گردو غبار رو دور میکنه میگه : اسما برو بالا کولرو سرویس کن ، خیلی جدی هم میگه : بــــــــــــــــرو دیگه . من : باشه آدرین رو بگیر من رفتم . اونم میگیره.

میریم بالا ، همین جور دارم میخندم ، میرسم رو پشت بوم ، با خودم میگم : حالا کولر ما کدوم بود ؟؟؟ امیر میرسه آدرین بغل ، میگه : نمیخواد زحمت بکشی بفرما برو پایین :))))  در عرض 5 دقیقه کولر خودمون رو سرویس میکنه جمعش میکنه ،میاد پایین میگه دیگه انرژی واسم نمونده بی خیال :)

منم میوفتم به جون خونه ، اینقد کار سرم ریخت یهو که تا شب درگیر بودم ، آخرشب کلی خندیدم به این روزمون ، امیر میگه : من نمیدونم چرا آدم نمیشم ، همیشه با طناب پوسیده ی تو میرم تو چاه باز درس عبرت نمیگیرم :)) و این داستان ما هر روز ادامه داشت ، همش میگیمو میخندیم سر خنگول بازی مون :))

** بالش بند انگشتی آدرین همیشه دو تا روبالشی داره منم همیشه روبالشی ها رو میشستم ، نمیدونم چرا یهو به ذههنم خطور کرد بالشو با روبالشی ها بندازم تو ماشین !!! بعد از شستن یه چیز عجیب غریبی شده بود ، اصن تا به حا تو عمرم ندیده بودم ، توی هم پیچیده شده بودم. منم این بالش رو خیلی دوست داشتم ، خلاصه یه روز کامل درگیرش بودم که درسش کنم نشد که نشد .

رو مبل بودش امیراز بیرون اومده میگه : اه اه اسما اینو چـــــــــــــرا اینجا گذاشتی ؟ میگم : چیو ؟؟؟ با دست اشاره میده: اینو ، میگم : وای نبینش و محکم میچسبونمش به صورتم ، امیرم انگار بمب اتم وصل کردم به خودم با جهشی میگیرش پرت میکنه چند متر اون ور تر ، میگم : چی شد ؟ میگه : اسمــا تو یه مادری ، این کارا چیه ؟ اصلا به نظافت خودتو آدرین توجه نمیکنی ، میگم : کی من ؟؟؟؟ منو آدرین که مثه مرغابی هر روز توی حمامیم ، اینقد در طول روز دست خودمو آدرین رو میشورم که فک کنم لایه سطحی پوست مون رفته !!! میگه : بله چاغان بگو ، حرصم میگیره !!!!!!!!!!!!! آی حرصم میگیره !!!

میگه : اصن دلم میخواد همینه که هست ( این جمله ورد زبونمه ) با پاش با یه حالت چندشی بالش آدرین رو شوت میکنه سمت در ورودی ، میگم : این کارا ینی چی ؟ حالا من نظیفم یا تو که بالش بچه روبا پات شوت میکنی ؟؟؟ میگه : چی ؟ بالش ؟؟؟ آقا من بخند امیر بخند نمیدونم چرا هر دومون یهو زدیم زیر خنده ، داره بلند بلند میخنده میگه : من فک کردم پاکت ِ جارور برقیه :))))))))))) وای این جمله رو که گفت از خنده روده بر شدم ، اینقد خندیدم که نگو آخه دقیقا همرنگ و هم جنس پاکت جارو برقی بود، تصور اینکه اونو بچسبونم به صورتم بیشتر خنده دار بود .

آدرین هم نشسته داره بازی میکنه همین جور به منو امیر خیره شده و همزمان با ما میخنده ، امیر بهش میگه : با این مامانت منو تو اصن پیر نمیشیم از بس ما رو میخندونه :)


** عاشق آن لحظه ام ، که کنارت هستم و کودک درونم از اشتیاق با تو بودن میخواهد زمین و زمان را بهم بزند.




جمعه 19 اردیبهشت1393 | 2:35 | اســما | |

** تقریبا 28 ساله هستم ، بیست و هشت سال باورهایم را روی هم چیده ام و دیوارهای وجودم را ساخته ام، به تک تک آجرهایی که در این چند سال روی هم بنا کرده ام ایمان داشتم چون با وسواس انتخابشان کرده بودم و با دقت روی هم چیده بودم ، خودم را علامه ی دهر میدانستم در این زمینه .

سعی کرده بودم تمام مصادیق خوشبختی را به جا در تابلوی زندگی ام بچینم .. همه چیــــــــــــــــز برایم مثل روز روشن بود ، خوشبختی برای من اینگونه تعریف میشد :

خوشبختی یعنی دو لیوان چای گرم و تازه دم به همراه فیلمی دلچسب در کنار همسری که در آرزوهایم بود روزی این لحظات را با او تجربـــــــــــــــــه کنم .

در سطوح پایین تر خوشبختی برایم معانی دیگری هم داشت ، شاید گردش و سفر وخوشگذرونی و تا صبح با همسرت خلوت کردن با هم پیاده روی و دویدن و قهقهه زدن یا شایدم مهمانی ، سینما تئاتر ، خرید و...

و یا شایدم دورهمی با دوستان فرهیخته ام و بلند بلند خندیدن  و پیاده روی و کلــــــــــــــــی صحبت درباره ی این و آن و لذت بردن از ثانیه هایی که نگران دقایق بعدی نیستی !

همــــــــــــــه چیز مثه روز برایم روشن بود ... خوشبختی فقط و فقط برایم اینگونه تعریف میشد ولاغیر

اما یک سالی ست که زندگی ام دگرگون شده است ، دیوار باورهایم بدجور فرو ریخته است ، یک سالی ست که دیگر فرصت هیـــــــــــــــــــــچ کدامشان نیست ، یک سالی ست که لیوان چایم همیشه نصفه میماند و فیلم هایم همیشه نیمه

اما من خوشبخت ترینــــــــــــــــــــم، چرا که حال میدانم غلط بود انچه میپنداشتم ، حال میدانـــــــــــــم بی چون و چرا تمـــــــــــــــام ِ آرامش و خوشبختی من در لبخند کودکــــــــــــم خلاصه میشود ، در دست زدن هایش ، در ماما گفتن هایش در قهقهه هایش در بوسیدنش در تاتی تاتی راه رفتنش ، در شیطنت هایش در چشمان و نگاه نافذش در مهربانی کردن هایش و ... خلاصه میشود. لحظه ها نمی ایستند ، این لحظه ها دیگر تکرار نمی شوند و من نمیـــــدانم این همه شادی را چگونه نگه دارم ، این روزهای رویایـــی را ...

فیلم هایم نیمه مانده و لیوان چایـــم نصفه اما خوشبختی ام کامل شده است ، چشمان ِ تـــــو ، لبخند تــــــو تمام ِ زندگی ِ من است آدرین ِ قشنگــــــــــــِ من ♥



چهارشنبه 10 اردیبهشت1393 | 2:45 | اســما | |

www . night Skin . ir